روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

225

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

ميتوانست بلند كند * . ما متوجه شديم كه اعليحضرت هرگز دستهاى خود را براى دست‌بوسى بما نداد ، چون اين رسم آنان نيست . هيچيك از آنان نبايد دست بزرگى را ببوسد و اگر چنين كند زشت است . تيمور اينك از حال پادشاه ولينعمت ما پرسيد « پسرم پادشاه شما چگونه است ؟ زندگى را چگونه ميگذراند ؟ آيا تندرست است ؟ » ما نيز پاسخهاى شايسته داديم و آنگاه سرانجام پيامهايى را كه حامل آن بوديم گذاشتيم و اعليحضرت با دقت بسخنان ما گوش داد . چون پيام خويش را بپايان رسانيديم و همهء آن را گفتيم ، تيمور رو به بعضى از بزرگان كه در پايين پاى او نشسته بودند كرد و با آنان سخن گفت . چنان كه بعدها شنيديم ، يكى از آنان پسر طغتمش خان تاتار و ديگرى از بازماندگان همان ( جغتاى ) خان بود كه در روزگار پيشين برين استان سمرقند فرمان ميراند . ديگران هم شاهزادگان اصيل يا بزرگانى از خاندان اعليحضرت بودند . تيمور رو به آنان كرد و گفت « اينك سفيرانى را كه پسرم پادشاه اسپانيا نزد من فرستاده است بنگريد . وى براستى از بزرگترين شاهان فرنگ است كه در آن سوى زمين بر مردمى بزرگ و نام‌آور فرمان ميراند . من پيام حسن نيت به پادشاه اسپانيا خواهم فرستاد . همين كافى بود كه او تنها سفيرانى با نامه‌اى بنزد من روانه ميكرد و پيشكش و تقديمى نمىفرستاد . براى من همين بس بود كه از تندرستى و خوشى او آگاه شوم و پيشكشى ازو هرگز نميخواستم . » درين هنگام يكى از نوه‌هاى تيمور آن نامهء ولينعمت ما پادشاه كاستيل را كه بدست ما آورده شده بود ، در برابر ديدگان وى نگاهداشت و ( فراى آلفونسو ) استاد علم كلام با مترجم پيش آمد . در حقيقت خواست تا آن را بخواند و هرگاه كه اعليحضرت بخواهد مضمون نامهء پسرش پادشاه كاستيل را براى او بيان كند . آنگاه تيمور نامه را از دست نوه‌اش گرفت . پس از باز كردن آن گفت كه بهترست در فرصتى مناسبتر نامه خوانده شود .